آفتاب برگردان
|
|
کوچه یک طرفه
۰--«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم»--۰ این جناب آقای استاد علی شادکام قبلا و جمشید شادکام الان هم نوبره والله. همزمان داره هفت تا نمایش کار می کنه از بازی و کارگردانی. این نمایش جدیدش رو هم که تبلیغات محترمش در زیر ارائه می شه ادعا می کنه به زودی روی سن می بره. برای اینکه ادای دینی به اهالی نمایش کرده باشم به ندای تبلیغاتیش لبیک گفته و متن پیامش برای پست قبل رو خدمتتون ارائه می کنم. امید که مقبول درگاه ایزدی واقع گردد. ان شا الله. یا حق.
بزودی در تئاتر شهر سمنان نوشته شده توسط مهدی زارع | لینک ثابت | موضوع:
ملخ بارون تند بی خیالی و این هم غزلبانوی خیس سردسیر من که وعده کرده بودم. امیدوارم خوشتون بیاد. غزل بانوی خیس سردسیرم دوباره از تو می گم تا بمیرم همیشه دستهاتو روی شونم نفس هاتو کشیدی توی خونم شب از چشمای تو بیرنگ می شد تو می بستی نگاتو جنگ می شد از عطر تند گیسوهات لبریز تموم خونمون، پاییزه پاییز. از اندوه نگاهت جون گرفتم غزل خوندی که من بارون گرفتم چه بارونی، چه طوفانی، چه مرگی چه اندوهی چه انبوه تگرگی غزل بانوی خوب برگریزم یه چن وقته زمینگیرم عزیزم عزیزم، نازنینم، درد دارم یه عالم حکم در پیگرد دارم. بجای خون تو رگهامون سرابه عذاب از هر جا نازل شه عذابه عذاب عشوه های گنگ معشوق عذاب گرده زیر لق لق یوق عذاب استخون درد و خماری همیشه پیش مردم کم بیاری عذاب تیغ هندی خال رومی رفاقتهای تند کم دوومی عذاب قصه های شام و بلخم غزلبانوی خیسم، تلخ تلخم به کرم سیب خوردن تو هبوطم سراب پر زدن، اوج سقوطم تو شهر التهابای نفس گیر تموم ترسمون تکفیره تکفیر قیام غیرتای تند بی رگ اصالتهای مادرسگ، پدرسگ دهن هایی که بوی شیر می دن به روح اعتقادت گیر می دن بجای گرگهای خیس بارون ملخها می زنن به گله هامون ملخ ها واژه هایی خوب هستند ملخ ها عنصری مطلوب هستند ملخ ها قحطی احساس دارن ملخ ها اسب دارن، داس دارن اونایی که توی خوابت اسیرن گرا می گیرن و بی راهه می رن ملخ های عزیز شهر هستن همونها که با اسمت قهر هستن ملخ ها قابل تقدیر می شن ملخ ها ذره ذره شیر می شن یه عمری بی سبب تردید کردیم ملخ بارید و ما تایید کردیم ملخ بارون تند بی خیالی دوباره دست خالی پشت خالی نشستم روبه روتو درد دارم یه عالم حرف در پیگرد دارم غزل بانوی خیس سردسیرم بزن بارون؛ که می خوام تر بمیرم. نوشته شده توسط مهدی زارع | لینک ثابت | موضوع: |
غزل بانوی خیس سردسیرم با یه غزل بانوی قدیمی ایام بگذرونیم تا به زودی غزل بانوی سردسیرم برسه.
**************************** غزلبانو دلم دلگيره گيره خدا چشماتو از خوابم نگيره همش يك اتفاق عصر مرداد هوا گرم و اتاق عصر مرداد نشسته من ميون غصه و غم تو پات وا شد به قصه، آسه، كم كم نوشتيم و نوشتيم و نوشتيم همش از من ، همش از تو نوشتيم دچار كثرت ديدار بوديم شريك غم رفيق دار بوديم به هم معتاد بودن، خوب بودن تبر بودن همه ما خوب بودن همشه دستمون تو دست بارون هميشه اسممون پيوست بارون غزل! مفهوم تندي بود بارون نميفهمم شده حرف دلامون نميفهمم چطور پابند بوديم چطور يك عمر توي بند بوديم لبي اينجا به لبهامون ندادن يه زنبورك به شبهامون ندادن ستاره بيستاره ماه بيماه شبيخون خوردناي گاهبيگاه شب و روزاي زود از ياد رفته همش رفته، همش بر باد رفته «مو كه افسرده حالم چون ننالم شكسته پر و بالم چون ننالم»
دم تيغم غزل بدجور تيزم ميگم اما نميفهمي عزيزم يه عمره هر كسي ترسيد مرده به مولا تو دلم ترديد مرده اينا خوبن تو هم پاهات بلرزه برات من حرف دارم جنگ جنگه هجوم پيرمرداي هوسباز كبوتر بچه و پرواز با باز تلافي پدر با بچه كردن با لفظ بچگيهامون چه كردن تموم راهها ويرون و ما دور زمين از آسمون ما از خدا دور همش دنبال لفظ و جمله بودن همش تو عاشق من، عاشقت من همش از دوستت دارم نوشتيم حقيقت داره ماها كم نوشتيم نوشتن جوهر سيلاب ميخواست چه فايده؟ مرد تو مرداب ميخواست_ بره دنبال صيد كوسه ماهي واسه يكتومني، سنار، شاهي_ تموم عشقشو از خاطرش برد كسي اصلا نفهمه. بيصدا مرد
دم تيغم غزل گفتم كه تيزم ميگم بازم نميفهمي عزيزم غزلبانو شب بيماهي ماست تازه اين اول گمراهي ماست «سياهي بختمونو پير كرده ببين خورشيد خيلي دير كرده» شب سرد زمستونه، سياهه نرو از خواب من اين اشتباهه قلم دستامو ميخارونه بانو دواتم چند وقته خونه بانو دلم خونه دلم طاقت نداره چيبنويسم قلم طاقت نداره غزلبانو دلم دلگيره گيره خدا چشماتو از خوابم نگيره
نوشته شده توسط مهدی زارع | لینک ثابت | موضوع: |
|
|