آفتاب برگردان
|
|
بخاطر خوابها این آخرین داستانیه که نوشتم. امیدوارم خوشتون بیاد
صف شكن چشمهاش به پشت سرم خيره مانده بود. لكنتي سلامي كرد و بعد آرام آرام شلوارش خيس شد و بعد پشت دستش تكاني خورد. برگشتم ببينم كي پشت سرم ايستاده. ميريحيي لبخند ميزد. ريشهاش سفيد و سياه تا سيب گلوش پايين آمده بود و عبا و عمامهاش نه سياه بود و نه خاكستري. از خاكستري خيلي سياهتر بود اما سياه نبود. چشمم كه به چشمش افتاد لبخند از صورتش رفت. دويد سمت صفشكن. گفتم ايندفعه ديگر ميكشدش. صف شكن افتاده بود روي زمين و دست و پا ميزد. ميريحيي زانو زد. دستش رفت لاي دهن صفشكن. باد بوي گلپر ميداد و تتلق تتلق از درختهاي جنگل و تبرهاي اهالي توي جنگلهاي دور و بر تاب ميخورد. ترسيدم. سنگي گرفتم و كوبيدم بين شانههاي ميريحيي. برگشت. چشمهاش جمع شده بود. با نگاهش از بند بند تنم شعله بيرون زد. لبخند ميزد. گفت:« بدو به گلابرو بگو يحيي برگشته. نشون به اون نشون كه شب قبل رفتنم بيدارش كردم و واسش از خوابم گفتم، زير قرآن لب رف يه خورده سوخته داره. بده بياري لب چشمه. بدو پسر!» بعد بلند شد و با صف شكن كه مثل گوسفندي زير بغلش بود دويد سمت چشمه. گلابرو هر چه ميگفتم باور نميكرد. اصرار كه كردم سوخته را داد دستم و خودش دنبالم راه افتاد. به چشمه كه رسيدم ميريحيي نشسته بود لب چشمه و به كلاغهاي بالاي چنارون خيره بود. صف شكن كنارش روي زمين بود. چشمهام روي نقش زير عباي ميريحيي دودو ميزد كه يك به ميان كلاغ و پلنگ داشت. سوخته را از دستم گرفت و رفت سمت صفشكن. گل ابرو چيزي نميگفت. سوخته كه از گلوي صف شكن پايين رفت به سرفه افتاد كه ميريحيي اول چند تا محكم زد به پشتش و بعد دستهاش را چسباند به پهلوهاش و آرام تكيه دادش به چنارون. گل ابرو گونههاش خيس خيس بود و صداش در نميآمد. مير يحيي برگشت و لبخند زد و به خال چسبيده به ابروهاي كم پشت گلابرو نگاه كرد. گل ابرو زانو زد. آخرين بار نه ماه پيش كه ميريحيي رفت و بر نگشت اينقدر كلافه ديدمش. زن عجيبي بود. چپق ميكشيد و هميشه لبخند ميزد و هر كاري ميكردي نميترسيد. خسته كه ميشد نه دستش را به كمرش ميزد و نه روي قلبش ميگذاشت. سرش را ميگرفت و كلافه اگر ميشد كه كم پيش ميآمد، زانو ميزد. خداوردي ميگفت:« اين زن اگه بچش ميشد كه عمو، به دنيايي نميدادمش اما تف! بزرگزاده بودن اين درد و مرگا رو هم داره لامصب. پسر ميخواستم كه اسمم بمونه. اي داد، اي داد، اي داد.» بعد دستش را ميزد به شقيقهي راستش و آرام روي ريشهاي كمپشتش دست ميكشيد و به چانه كه ميرسيد كنكاش ميكرد و آخر يكدانه از ريشهاي سياهش را ميكند و فوت ميكرد سمت پتوي پلنگيش كه انداخته بود روي كرسي كه انگار چند سالي نشسته بودنش. ميگفت بزرگزاده اما همه ميدانستند از آن بزرگي اجدادش كه كسي نديده بوده، همين چند تا گاو برايش مانده و چند تكه زمين ارزنكاري كه سه سالي ميشد محصولش هم از رونق افتاده بود. هميشه اخم ميكرد و زير چشمي به ديگران نگاه ميكرد و از تو اگر خوشش نميآمد سلامش هم ميكردي فقط به قرقري جوابت را ميداد و گاهي هم اصلاً جوابي نميداد. هر وقت از گلابرو ميگفت اما حالش عوض ميشد. عرق ميكرد و گل به گونهاش ميافتاد و مدام ريشش را ميكند. ميلرزيد. زير لب ميخنديد و جسته گريخته آهي هم ميكشيد. از ميريحيي هم كه حرف ميزد همينطور ميشد. مير يحيي را دوست داشت و هيچكس نميدانست به خاطر گل ابرو اينقدر كنار ميريحيي مانده يا هنوز بر سر پيماني كه روي چنارون دوتايي آنجور كندند كه هنوز اثرش مشخص بود، ايستاه و ميريحيي برايش حكم برادر نداشته را دارد يا چيز ديگر. گل ابرو ميگفت:« اين دوتا اگه فرقي هم دارن فقط سر اسمشونه و ثروتشون. وگرنه چهار تا خال سفيد يحيي رو كه رنگ كني، رنگ و رو و خلق خوشون ميشه عين هم.» اينها را كه ميگفت ننه ران چپش را نيشگون ميگرفت و لب پايينش را زير دندانهاي بالا چنان فشار ميداد كه ميترسيدم پاره بشود و بعد انگار طعم خون زير زبانش مانده باشد آب دهانش را چند بار به حياط تف ميكرد و ميگفت:« الله اكبر از اين زن!» مير يحيي و خداوردي زياد هم شبيه نبودند. خداوردي يك سر كوتاهتر بود و ميريحيي نيم شانه باريكتر. يكي مدام حرف ميزد و آنيكي جان به جانش ميكردي دو جمله ميگفت يا سه جمله و هيچكس نميدانست چرا گل ابرو هميشه ميگفت به هم شبيهند و فرقشان چند تار موي سياه و سفيد است و بس. مير يحيي زانو زد. دستش دراز شد سمت دو تا ترهي سياه و سفيد مو كه از زير لچك گلابرو روي پيشاني بلندش تاب ميخورد. اشك دلدل ميكرد و لبهي پلك، قل ميخورد سمت گونههاي ميريحيي و بيرمق برميگشت به گوشهي چشمهاش و سر نميخورد كه ميان ريشهاش گم شود. كلاغها از روي چنارون پريدند و آسمان پر خال شد. صف شكن تكاني خورد و بيهوا نعره كشيد. مير يحيي برگشت. نگاهشان كه به هم افتاد، صفشكن گوشهي لبش آرام و بيرمق باز شد. دستش را دراز كرد سمت ميريحيي و گفت:« آب آقا! تشنمه به خدا. آب!» ميريحيي دستش را گرفت. گفت:« گل ابرو!» گل ابرو سر بلند كرد. ميريحيي دوباره گفت:« گل ابرو! تو كولم اون چلطاس نقره رو بيار اينجا بده من خانم.» صداي ميريحيي در سكوت ما دور ميخورد و ميرفت بالا. كلاغها غار ميزدند و گلابرو چهلطاس نقره را به دست مير يحيي داد و برگشت عقب. من نديدم آبي توي چهلطاس ريخته باشد. حواسم به صفشكن بود و نقرهي چهلطاس آنقدر براق بود كه نميفهميدي آب داخلش هست يا نه اما گل ابرو ميگفت:« خودم چلطاس رو پره آب كردم. خودش ازم خواست. منم پره آبش كردم.» صفشكن اما ميگفت:« نه آقا، گلابرو كجا تو چلطاس آب ريخت. خالي بود آقا. خالي. البت خوف دارم بگما، ولي اولش از ترس يحيي بود كه سر جلو آوردم. آخه چلطاس خالي كجا تشنگي برطرف ميكنه آقا! اما خدا شاهده تا لبم خورد به لب چلطاس، همونجا كه پلنگ و كلاغا بهم ريخته بودن كف چلطاس قلقلي كرد و آب بالا اومد و ريخت تو حلقم. تو كه بودي؟!» و بعد اشاره ميكرد به من. ماجرا به گوش خداوردي كه رسيد، نر گلهي گوسفندها را گرفت و آمد خانهي گلابرو. مير يحيي كه آمد براي خوشآمد، سر گوسفند را جلوي پايش بريد و بعد گرم بغلش كرد و گريه كرد. گلابرو رو گرفت. رفت به تشخانه. اسپند و منقل آورد و بعد سهتايي رفتند. باد بوي دود ميداد و لابهلاي درختهاي قد و نيم قد كنار ديوارها روي سر بالا و سرازير كوچهها تاب ميخورد و از خانهي خداوردي كه اول محله بود تا خانهي ننه كه چسبيده به قبرستان آخر محله، خبر برگشتن ميريحيي را از دهن يكي به دهن آن يكي ميرساند. پاي تمام ديوارها حرف همين بود. روي تمام سكوها، پشت همهي پرچينها و زير تمام پنجرههاي بلند و كوتاه دزدكي سلامي كردن و گريز و هر جاي ديگري كه فكرش را بكني حرف همين بود. اللهيار اخمهاش پايين آمده بود و گوسفند قرباني را كشانكشان ميبرد كه پوست بكند. كلاغها روي چنارون غار ميزدند و مردم همهي مسيرهاشان ميرسيد به خانهي گلابرو. خداوردي ميگفت:« از گلابرو بعيده اون كارو كرده باشه.» ميگفت:« اونا بودن كه شكل گلابرو شدن و ترشي دادن به يحيي كه اونجور شده. گلابرو ميدونست به مريض حصبهاي ترشي بده خل ميشه. خودم گفته بودم واسش. بد يحيي رو كه نميخواست عمو، اينكارو بكنه. نه! گل ابرو نبوده عمو.» و بعد دستش ميچسبيد به شقيقهاش. بخت بد صف شكن اولين كسي كه ميريحيي بعد تبش ديد، ما بوديم. ميرفتيم مكتب. نه ماه پيش بود. برف اولي بود كه آخرهاي پاييز نشسته بود روي زمين. شب تا نزديك خروسخوان زده بود و بعد آسمان صاف شده بود. خورشيد زده بود و ما هنوز نصف مسير مكتب راه نرفته بوديم. هر جا گُلهاي، بوتهاي يا تپه پهني بود برفهاش آب شده بود و زمين خال مخالي. همه جا سفيد بود و هر جا برف آب شده بود ازش بخار بلند ميشد و ميرفت به آسمان و كمي باد هم نبود كه ستونهاي بخار از مسير مستقيمشان راه كج كنند. ايستاده بوديم و لابهلاي ستونهاي بلند سفيد و شيري فقط نگاه ميكرديم. بعد باد آمد . قبلش يك دستهي بزرگ كلاغ از بالاي سر ما رد شدند و دو سهتاشان غاري كشيدند و بعد باد آمد. لابهلاي بخارها صداي پلنگ بود يا غر باد لاي بوتهها؛ درست نفهميديم اما ترسيده بوديم. بيخيال مكتب تا پاي چنارون سگدو زديم. صف شكن خم شده بود و از همه جاي تنش بخار بلند ميشد. كلاغها غار ميزدند و بوي دود همهجا دور ميخورد. بعد صداي ميريحيي آمد. صفشكن به سربالايي خانهي ميريحيي نگاه كرد. كسي روي سكو نبود. ميريحيي از دروازه بيرون آمده بود و به سمت ما ميدويد و غر ميزد. صفشكن هم دويد جلو كه بگويد پلنگ آمده و گاوهاي محله بايد زودتر برگردند كه دست ميريحيي سنگين خورد به صورتش. پرت شد كنار كوچه. بعد هم آنقدر از ميريحيي كتك خورد كه اگر اللهيار بنود شك ندارم كه ميمرد. اللهيار سرمه را ميبرد خانه كه تازه يك ماهي بود نطفه به شكم گرفته بود و اينبار اللهيار نميخواست گوسالهاش بميرد كه ما را ديد. سرمه را ول كرد و دويد سمت صفشكن. ميريحيي به چشمهاي اللهيار نگاه كه كرد انگار ترس برش داشته باشد به عقب چند قدمي رفت و انگار پلنگ ديده باشد فرار كرد. رفت به جنگل و ديگر پيدايش نشد، وقتي هم كه آمد عبا و عمامه به سر كرده بود. سرمه يك ماه و نيمي ميشد گوسالهاش را زمين گذاشته بود و دل توي دل اللهيار نبود كه هميشه گوسالههاي سرمه سر سه ماه ميمردند و با بيزباني خداخدا ميزد، كه ايندفعه گوساله عين مادرش بود و تنها رنگ گوشهاي مادر و دختر با هم فرق ميكرد. گوشهاي سرمه هر دوتا رنگ تنش سياه بود و گوشهاي ترشك سفيد. اللهيار از همه جا براي سرمه علوفه ميگرفت اما لام تا كام حرفي نميزد. خداوردي ميگفت:« از اونروز به بعد اين بچه لال شده عمو. قبلش حرف ميزد. اذون خوبي هم ميگفت. اما اون پلنگ بدمصب نميدونم چي تو چنگش بود كه از اون به بعد نه اين پسر به حرف اومد و نه سرمه گوساله درست زمين گذاشت. ولي خدايي، از حق نگذريم، خلاف از اين پسر بود عمو. گفته بودم نره اونطرف. اونجا رو جدهي مير يحيي قدغن كرده بود. ميگفت اگه برين اونجا و اونا بيان سراغتون پاي خودتونه. خدا رحم كرد بهش كه سرمه غيرت بخرج داد و رفت تو دل اون پلنگ وگرنه الان اين گنگ هم اينجا نبود.» گلابرو از اتاق آمد بيرون. نيازي به صدا كردن نبود. دويدم جلو. گفت:« برو به اللهيار بگو خداوردي گفته اون گوسفند رو پوست نكنه. همونجور بندازه پشت چنارون كلاغا بخورن. خودشم سرمه رو بياره اينجا. بدو عمه. بدو.» به خالش نگاه كردم. بهنظرم كوچكتر و سياهتر آمد. دستش روي شانهي راستم نشست و دوباره گفت بروم. سر پاشنهي پا چرخيدم و دويدم سمت در. دم در كه رسيدم دلم آشوب شد. برگشتم. گفتم:«عمه!» گلابرو روي پلهي دوم ايوان ايستاد و سربرگرداند. دوتا طرهي سياه و سفيد روي پيشانيش تاب ميخوردند. رفتم پاي پله. گفتم:« عمه! مگه ميريحيي رو تب خل نكرده بود؟» لبخند زد. دوباره دستش را گذاشت كنار گردنم و با آن دست طرهي موها را كشيد زير لچك و سرش را آورد نزديك گوشم. نفسش به لالهي گوشم كه ميخورد مو به تنم راست ميايستاد و عرق از پشتم راه باز ميكرد تا بند شلوارم و انگار عزرائيل از كنارم گذشته باشد ميلرزيدم. گفت:« نه عمه! جنون حصبه كه درمون نداره. كار اون بيمعرفتا بود عمه. حالا بدو. برو تا اللهيار گوسفندو قسمت نكرده بين مردم. بدو ماشاالله.» دويدم. اللهيار زير چنارون بود و گوسفند از شاخهي اول درخت آويزان تاب ميخورد. باريكههاي رنگ به رنگ پارچه كه مردم هر جا كه دستشان رسيده بود به چنارون بسته بودند را باد تاب ميداد. شب اگر از طرف قبرستان ميآمدي و مخصوصاً اگر مه هم غليظ ميشد گمان ميكردي كه غول صدسر روبرويت ايستاده و روز اگر ميشد ميديدي كه كلاغها از هر سر غول ديشبي كه رويشاخههاي كوچك و بزرگ درست شده پر ميكشند و هر روز يكي دو تا لانه به سرهاي غول اضافه ميشد. فقط اللهيار بود كه از شاخهها بالا ميرفت و گاه و بيگاه لانههاي پاييندست را خراب ميكرد و بعضي وقتها باريكههاي پارچه را هم باز ميكرد. مينشست و به باريكهها نگاه ميكرد و بعد يكي را انتخاب كه ميكرد آنرا آرام باز ميكرد و در باد رها ميكرد. گاهي هم خودش پارچهاي گره ميزد. به چنارون كه رسيدم اللهيار پاهاش را باز كرده بود و انگار سوار اسب باشد زانوهاش را خم كرده بود و باسنش را عقب داده بود و انگار به اسبي ركاب بزند خودش را جلو و عقب تكان ميداد. ميخنديد. بچهاي را از لاي پايش رد ميكردند. از هفت، هشت روز بعد لال شدنش اين شده بود كارش. هر كسي بچهاش ميترسيد ميآمد كه ركابش بزنند. خداوردي ميگفت:« نه كه پلنگ گرفتدش عمو، زهرش بزرگ شده. از لاي پاش كه رد شي انگار از زير دروازه بسمالله ردت كردن. ترست ميريزه عمو.» اللهيار هم ميخنديد. فقط ميخنديد. نميفهميدي مسخره ميكند مردم را يا از زوق اينكه مثلاً بزرگزادهاي به قول پدرش؛ غير از گالشي كار ديگري هم از دستش برميآمد كيفش كوك ميشد كه هر وقت اين كار را ميكرد تا سه روز ميخنديد. لبش تكان ميخورد و سرش را تكان ميداد و همراه تكان دستش شانهاش هم به خنده تكان ميخورد. بيشتر كوتاه و آرام ميخنديد و گاه و بيگاه بلند. بچهها بيشتر ميترسيدند گمانم تا ترسشان بريزد اما چيزي نميگفتند. صفشكن را آن نه ماه سه بار ركاب زدند و مير يحيي هر بار سه روز خنديد. صفشكن اما حالش بهتر نشد كه هيچ بدتر هم شد كه اگر بهتر ميشد كه نيازي نبود سه بار ركابش بزنند. اولها فقط از خواب ميپريد و در هم از كلاغ و پلنگ و ميريحيي چيزهايي ميگفت و ميلرزيد و عرق به تنش مينشست و گريه ميكرد. اين اواخر شب ادراري داشت كه هيچ تا ميرفت نيم سير سقز بجورد سه بار ميرفت مستراح و تا اسم ميريحيي ميآمد به غش ميافتاد. ميگفت:« آب رو كه خوردم انگار تنم دوباره قرص شد. نميدونم دو شب بود يا سه شب كه تب كردم اما بعدش خوب شدم. به جدش قسم آقا كه اونا رو هم ببينم ديگه ترس سرم نيست.» الله يار تا چشمش به من افتاد فهميد كاري دارم. خنده روي صورتش ماسيد و دوباره ابروهاش توي هم گره شد و خيره ماند به چشمهام. به دست اشاره كرد كه از لاي پاهاش رد شوم. گفتم:« من كه خوف نكردم از چيزي، نه! تو هم وقت نكش. بابات گفته لاش رو پوست نكن. بنداز پشت چنارون كه كلاغا بخورن و خودت برو سرمه رو بيار خونهي ميريحيي. شنيدي كه؟» ايستاد. گوشهي لبش تكاني خورد و لبخند زده نزده برگشت و طناب پاي لاشه را به يكدست از روي شاخهي چنارون جدا كرد و تابي داد و انداخت پشت چنارون. خون گوسفند ريخته بود زير تنهاي كه مير يحيي و خداوردي رويش پيمان نوشته بودند كه برادر هم باشند و تا آخر دنيا حامي هم باشند و چيزهاي ديگر كه بعد آنهمه سال همينقدرش هم به سختي خوانده ميشو چه برسد به باقي. گل ابرو ميگفت:« اين چنارون سه تا تنه داره. ميگن دوتا برادر و خواهرشون كه اينجا بازي ميكردن اون سه تا چنار رو كاشتن و از آب همين چشمه آبش دادن. عمر اينا خيليه عمه. اونقد كه تنههاشون يكي شده از بس تو هم فشار آوردن و به هم گره شدن.» كلاغها از آسمان يكييكي ميآمدند و پشت چنارون مينشستند. الله يار نشسته بود پاي چشمه و دستش را ميشست يا شايد هم داشت خودش را در آب نگاه ميكرد. ميگفتم:« ميگن اين چنارون رو يه كلاغ و يه پلنگ و يكي از اونا كاشتن. دروغ ميگن عمه؟» دست ميبرد به ترهي موهاش كه كه روي پيشاني بلندش آرام ميشد. از روزي كه ميريحيي رفته بود فقط من ميرفتم پيشش و اللهيار كه از طرف خداوردي برايش آب و غذا ميبرد. ميگفت:«كي گفته عمه؟» ميگفتم:« ننه گفته عمه. يعني دروغ گفته؟» ميگفت:« نه. چرا دروغ؟» ميگفتم:« پس چي؟» ميگفت:« شايدم راست باشه. خدا عالمه عمه جون. من اونجورشو شنيدم. يعني خداوردي اونجور ميگفت. ميگفت برادر كوچيكه حصبه گرفته بعد كاشتن درختا كه نهالشونو از چنار ريشه آورده بودن و خواهرش از رو نادوني بهش ترشي داده و برادرشو خل كرده. برادره بعدش شده عين يه پلنگ و رو خلي زده به جنگل. همونجا لونه كرده و از جنون چند سال به ميون ميزنه يكي رو ناكار ميكنه. ميگفت جدهي ميريحيي نديدهي اون خواهره بوده و گفته كسي نره سمت چنار ريشه. ميگفت انگار اونجا جايي بوده كه داداشكوچيكه بچگياش خواب ميديده كه اونجا خونه ميسازه و گالشي ميكنه و از اين چيزا. واسه همين پلنگ كه شده همش ميره اونجا. اگه ببينه كسي اونجاس ميكشدش. پلنگا عمه، واسه خوابشون هر كاري ميكنن. نري اونجا يه وقت. اللهيار رو ببين.» و بعد اشاره ميكرد به اللهيار كه از كنار چنارون با يك بغچه ميآمد سمت ما. اللهيار كه رسيد خانهي گلابرو همهي مردم جمع بودند آنجا. سرمه كه ماغ كشيد راه باز شد. پا به زمين كه ميگذاشت زمين زير پايش، اول كمي فرو ميرفت و بعد ترك ميشد. جاي پنجهي پلنگ از بالاي گردنش راه باز كرده بود و تا سينهاش كش آمده بود و سرخيش هنوز به چشمت كه ميخورد از چشمت وحشت ميريخت و با خونت تمام تنت را ميگشت. همه از سرمه ميترسيدند و تنها اللهيار اگر ميرفت طرفش سرش را پايين نميآورد و نوك بريدهي شاخش را نشان نميداد. چند سال پيش خداوردي و ميريحيي به هزار و يك بلا نوك شاخهايش را بريدند. خيليها خيالشان راحت شد. ترشك روي شانههاي اللهيار سرميگرداند و نيمماغي ميكشيد و آرام ميشد. ميريحيي بعد از خداوردي آمد روي سكو. گلابرو هم پشت سرشان آمد و كنار خداوردي ايستاد. ميريحيي نگاهي بهشان كرد و گوشهي لبش به خنده كش آمد. چاقو بدستش بود. پايين كه آمد اللهيار انگار بخواهد ترشك را زمين بگذارد كمرش را خم كرد اما ترشك هنوز روي شانهاش بود. ميريحيي رفت سمت سرمه. همه ترسيده بودند. سرمه سرش را خم كرد و دستش كمي تا شد و نفسش را از بينيش بيرون داد و گوشهايش را عقب كشيد. كسي حرفي نميزد. بچهاي گريه ميكرد و مادرش انگار نميدانست كه بايد ساكتش كند. سرمه قدمي جلو رفت و بعد ايستاد. سر بلند كرد و به ميريحيي خيره شد. ميريحيي دستي به سر و گوشش كشيد و شصتش را روي پيشاني سياه سرمه گرداند. كسي نزديكشان نبود. اللهيار زانو زده بود و شانهاش افتاده بود و ترشك چيزي نمانده بود كه پايش به زمين برسد. نيم ماغي كشيد. خداوردي آمد پايين. عبا و عمامهي ميريحيي را از شانه و سرش برداشت و دادشان به گلابرو. من كلاغها و پلنگ هاي روي عبا را نگاه ميكردم. بنظرم ميآمد با حركت عبا تكان ميخورند. سرمه زير بازي و فشار شصت روي پيشاني، زانو زد و پوزهاش را چسباند به زير گردنش و دمش مدام زمين پشتش را جارو ميزد. ترشك كه پايش به زمين رسيد دويد و پوزهاش را ماليد به پوزهي سرمه و جفتشان ماغ كشيدند. سرمه بلند و كشدار و ترشك بيرمق. خداوردي ميگفت:« ميخواستم بگم بذار اين گوساله يه كم ديگه شير مادرشو بخوره اما ميدونستم بيفايدست. از بچگي اين يحيي همينجور بود. حرف كه ميزد ايستاده بود پاش. واسه همين باش پيمون بستم عمو. ميدونستم گلابرو راه گلوشو بسته اما رو همون حساب پيمون چيزي بهم نميگفت. هي! ايداد، ايداد! شايدم بگي ظلم كردم عمو، اما منم ميخواستمش. اگه بچش ميشد كه به عالمي نميدادمش. همينجورم اگه اصرار خودش نبود كه صد تا زنم ميگرفتم، همه بايد كلفتيشو ميكردن، اما نشد عمو. ميفهمي؟ نشد.» اللهيار بيصدا گريه ميكرد. خداوردي صورتش را برگردانده بود و تنها گل ابرو دويد جلو كه به ميريحيي كمك كند. سرمه آرام دراز كشيد. كسي دست و پايش را نبست. مردم باورشان نميشد. چاقو در دستهاي ميريحيي غريبگي ميكرد انگار و تند و تند روي گردن سرمه جلو و عقب ميرفت. سرمه اول كه گردنش بريده شد تكاني محكم خورد اما انگار خودش جلوي خودش را گرفت. مقاومت ميكرد كه دست و پا نزند اما تكان ميخورد. دستها و پاهاش تا شده بودند و تكان ميخوردند اما نه آنطور كه از سرمه انتظار ميرفت. هيچكس نزديكش نميشد. خونش پاشيد به قد و بالاي گلابرو و ميريحيي و ترشك. نيمماغ ترشك بيپاسخ مانده بود و سرمه دست و پايش آرام، بيحركت ميشد. ميريحيي چاقو را انداخت گوشهاي و رفت روي پله نشست و چپقش را برداشت و چسباند به گوشهي لبش. كبريتش را كه آتش زد خداوردي رفت سمت سرمه. گل ابرو سرش را برد نزديك گوش اللهيار و چيزي گفت. پشتش لرزيد. روي زانو نيمخيز شد و به چشمهاي گلابرو كه نگاهش رسيد، ايستاد. نگاهش ماند روي دو تا طرهي مو كه تاب ميخوردند. گلابرو خنديد. رفت كنار ميريحيي و چپق را از دستش گرفت و چسباند به گوشهي لبش و زير گوش ميريحيي چيزي گفت و دوباره خنديد. ميريحيي خنديد. هنوز دود از دهانش بيرون ميآمد. كلاغها غار كشيدند و از روي لاشهي گوسفند بلند شدند و در آسمان چرخ خوردند. ننه ميگفت:« اونا همه چيزو خالمخالي ميخوان. اصلاً ميريحيي رو اگه بردن واسه خالاش بوده. زنش ميگفت چند بار رفته خالاشو بشمره اما نشد كه نشد. اونا هر چي خالدارتر باشه رو بيشتر ميخوان ننه، رو همينم يه پلنگ نرو اسير خودشون كردن كه ازش بچشون بشه. بچههاشون همه كلاغ ميشن ننه، كه آسمونو خالمخالي كنن. ببين دارن ميرن.» و بعد اشاره ميكرد به كلاغها كه ميرفتند سمت چنارريشه و لابهلاي مه گم ميشدند. آسمان پر از خال شده بود و بوي دود در هوا بود و صداي تتلقتتلق از تبرها و درختها همه جا دور ميزد. ميريحيي بلند شد و دست و صورتش را شست و به خداوردي گفت گاو را كه پوست كرد خبرش كند. بعد هم رفت به باغ. دنبالش رفتم. ميان كرتهاي خشكي كه گلابرو امسال دانهاي ميانشان نپاشيده بود قدم ميزد و به ريشش دست ميكشيد. بعد ايستاد و دستهايش را باز كرد و لبخند زد. لكهاي از خون سرمه روي ريشش مانده بود و بچشم ميآمد. چشمهايش را بست. چرخيد. پشت بوتهي گلپر پنهان شدم. ديگر درست نميديدمش. لكههاي خون روي لباسش بزرگ ميشد. برگهاي گلپر تكان خوردند. ميريحيي عميق نفس كشيد. صداي نفس كشيدنش در هوا چرخ ميزد. درختها تكان ميخوردند و برگهاشان كه بهم ميخورد صدا ميداد. گرد و خاك از زير پاهايش بلند شده بود و بالا ميآمد. كلاغها غار نميزدند. چند دانه از گلپر افتاد روي زمين. ميريحيي ميچرخيد و انگار نعره ميزد. خالهاي قرمز روي لباس و ريشش به قهوهاي ميزد. ميان آن همه گرد و خاك همان خالها درست ديده ميشد و دستهاي ميريحيي كه جابهجا خم ميشدند سمت سينهاش. يكبار راست و يكبار چپ و با هر گردشي تندتر جابهجا ميشدند. باد بوي گلپر ميداد. كلاغها ريختند به آسمان. تمام آسمان پر از خال بود اما صدايي شنيده نميشد. ميريحيي خم شد و دوباره برگشت بالا. كمرش خم شد به عقب. دستهاش بالاي سرش چرخيد و آمد پايين روي شكمش و و ميريحيي دوباره از كمر خم شد پايين. صدايي نبود. ميريحيي هنوز ميچرخيد. صاف شد. بعد يكي از پاهايش را بلند كرد و كوبيد به زمين. ميان گرد و خاك نميديدي كدام پايش است. انگار سرمه سم به زمين بكوبد گرد و خاك حجمه كرد و تا زانوي ميريحيي بالا آمد. يكبار ديگر آن كار را كرد. تنم از بالا به پايين لرزيد و عرق سرد از كنار ستون پشتم تا بند شلوارم قل خورد. ميريحيي ميچرخيد و دستهايش خم ميشدند و درختها ميلرزيدند. سربرگرداندم. صورتم به صورت گلابرو چسبيد. كف دستش را گذاشت روي دهان و بينيم و انگشتش را گرفت جلوي بينيش كه صدايم در نيايد. اينكار را هم نميكرد صدايم در نميآمد. تا دو روز چيزي نميگفتم. خواب كه ميرفتم پلنگ ميديدم كه دور خودش ميگردد و خاك به پا ميكند و بعد كلاغها غار ميزدند و بيدار ميشدم اما صدايم در نميآمد. ميريحيي يك شب تا صبح بالاي سرم نشست. تب كرده بودم. ميلرزيدم. پلنگ دورم ميچرخيد و كلاغها روي شانهام مينشستند و به گوشم نوك ميزدند. صدايم در نميآمد. دستهاي ميريحيي روي شانهام فشار آورد يا پنچهي كلاغها به شانهام فرو رفت را درست نفهميدم. بيدار شدم. گفتم:« آب! تشنمه عمو.» لبخند زد. برگشت. گفت:« خوب شد ننه. اينم بچت. يه ليوان آب بهش بده.» بعد نگاهي به من كرد و سرش را آورد پاي گوشم. گفت:« چيديدي پسر؟» بعد لبهاش به لبخند كش آمد. چيزي نگفتم. ننه ميگفت:« اين اگه كاري ازش بر مياد چرا بچش نميشه و اگه نه؛ پس اين كارا چيه كه ميكنه؟» بعد نيشگوني از رانش ميگرفت. لبش را زير دندانش نگه ميداشت و بعدش تف ميكرد به حياط. چشمهايش را ميبست و ميگفت:« شايدم ميترسه بچش كلاغ بشه» و چشمهاش كه باز ميشد دوباره تف ميانداخت به حياط. صف شكن ميگفت مير يحيي بغلم كرده بود و بيحركت بودم. سرم روي شانهاش بود و دست ميريحيي روي پشتم و دست و پايم بياختيار و بيهوا تكان ميخورد. گلابرو برايم گلپر دود كرد. ميريحيي زهرهي سرمه را پاره كرد و روي شكمم ماليد و خداوردي به صورتم آب پاشيد. چشمهام كه باز شد ميريحيي بلند شد و عرق پيانيش را پاك كرد. رفت و پوست گاو را گرفت و رفت به اتاق. خداوردي هم دست اللهيار را گرفت و پشت سرش راه افتاد. خداوردي ميگفت :« به كسي مربوط نيست اون تو چي شد» و اخمهاش را ميآورد پايين. اللهيار ميگفت خواب ديده اما يادش نميآيد چه ديده. سه روز و دو شب بعد كه بيرون آمد تمام تنش خيس عرق بود. خورشيد تازه پا گذاشته بود پشت چنارريشه. از پلهها آمد پايين و ترشك كه خانهي گلابرو مانده بود را بغل كرد و زار زد. گلابرو بلندش كرد. دستهاي گلابرو را بوسيد و از پلهها بالا رفت. ميريحيي نشسته بود و تكيه داده بود به در تشخانه و چپقش را چسبانده بود به گوشهي لبش و لبخند ميزد. اللهيار دستش را گرفت و بلندش كرد. بعد رو به چنارون كرد و دستش را گذاشت بيخ گوشش و اذان گفت. همانشب ميريحيي آمد خانهي ما و تا صبح بالاي سرم نشست. ننه ميگفت:« اون بنده خدا هم لابد خواب پلنگ و كلاغ رو ديده. مثل خودت ننه. بيدار كه شده كه كسي تو خونه نبوده. لابد تشنشم بوده. چميدونم. اينا همهچيشون تو هم قاطي شده بود. خدا خودش بهتر ميدونه چيشد ننه.» گلابرو ميگفت:« يحيي اول يه چيزايي رو پوست گاو كشيد و بعد اللهيار رو لخت مادرزاد كرد و خوابوند لاي پوست و با بندي كه تو كولش بود و روش يه چيزايي نوشته بود محكم بستش و بعد يه چيزي ماليد به پيشونيش كه اللهيار خوابش برد و بعد طناب رو باز كرديم و پوست رو كشيديم روي اون بچه. عين پتو. شب نشده تب كرد عمه. هنوز بوي اون چيزي كه رو پيشوني اللهيار ماليد تو خونه هست. باد كه بياد بو بيشتر ميشه اما نميدونم از كجاست.» خداوردي فقط اخم ميكرد. عرق از پيشانيش سر ميخورد و از گوشهي ابرويش راه باز ميكرد و ميان ريشش گم ميشد. ميگفت:« اون بندهخدا خواب ديده بود. بخاطر خوابش از اينجا رفت. بخاطر خوابشم بود كه برگشت. اگه سرمه رو كشت بخاطر خوابي بود كه ديد. تو خواب بهش گفتن. اينارو خودش بهم گفت عمو.» مكثي ميكرد و به پلنگ روي پتوي كرسي نگاه ميكرد. دستي ميكشيد به ريشش و ميگفت:« اون صبج كه رفت عمو. اللهيار تازه اذون صبح رو گفته بود كه اومد و در زد. در رو كه باز كردم رفت تو طويله و دست انداخت دور گردن ترشك و زار زد. باورم نميشد. بردمش تو خونه. واسم گفت. همه چيزو گفت.» مكث ميكرد. دانهاي ريش از لاي ريشهايش ميكند و فوتش ميكرد سمت پلنگ. ميگفت:« گفت خواب ديده و بايد بره و نگرانيش از اينه كه كلاغا رو هنوز راضي نكرده برن. گفت بگو هيچكي نره چنار ريشه. هيچكي! وگرنه هر چي شد پاي خودشون. ميگفت و زار ميزد. آخرشم انگشترشو داد بهم كه نگينش يه پلنگ داشت و روي ركابش كلاغ كنده بودن و گفت كسي اگه ترسيد اينو آببكش آبشو بده بخوره.» به دستش نگاه ميكرد. انگشترش را كلاغها بعد از ظهري كه رفته بود وضو بگيرد و لب حوض جا گذاشته بود برده بودند. ميگفت:« خواب ديده بود عمو. بايد ميرفت.» تنها تنهاي كه رويش عهد نوشته بودند و ديگر اثري هم از آن ديده نميشد سبز مانده و آن دو تنه بعد زمستان سال پيش خشك ماندند كه ماندند. كلاغها روي هر سهتاشان لانهميسازند و مردم اما تنها روي تنهي سبز چنارون پارچه ميبندند و گاه و بيگاه اگه حوصله كنند اطرافش را مرتب ميكنند. چشمه آبش شده اندازهي شير سماور و ترشك از آن سال بچه سالم زمين نگذاشت. ننه ميگويد:« ميريحيي برنگرده كلاغا آسمونو سياه ميكنن.» گلابرو چپقش را كه به لبش ميچسباند نگاهش به چنارريشه خيره ميماند و هر وقت ازش ميپرسم كه مير يحيي كي برميگردد، لبانش به خنده كش ميآيد و آرام ميگويد:« هر وقت يه خواب خوب بينه عمه. بر ميگرده عمه. برميگرده.» نوشته شده توسط مهدی زارع | لینک ثابت | موضوع: |
این کار کمی کهنه شده اما جدیداْ هوای بعضی از کارای قدیممو کردم
شروع واقعه اينجاست پشت اين پرده نشست و رابطهها را به هم گره كرده و روي پرده پدر رو به كودكش دارد و بغض كرده، دو نقطه، زمونه نامرده_ پسر! باباتو ميبخشي كه بيمروت بود. و اشك و صورت جمعيت تماشاچي همه تو فكر سكوت سياه بر پرده، همه تو فكر سياه سكوت. پس ما چي_ كه دور و بر به روابط گره گره مونديم. كسي به فكر سكوت سياه ما هم هست_ كه جابهجا همهي متن زندگيمان با سياه جوهر مردي كه پشت پرده شكست_ تراژدي شده. ما شكل آدمكهاييم كه روي صحنهي دلگير خيمه شب بازي به هر طرف كه بگرديم سنگ ديوار و نوشتههاي سياهي كه:« هاي! ميبازي» و گاه رابطهاي عاشقانه اما سست حماسههاي هميشه عقيم در تبعيد سياه چشم طلا گيسوي كمان ابرو، هميشه آنطرف پردههاست بيترديد. و گاه رابطهاي ساده نور ميپاشد به روي پردهي تاريك زندگيهامان شروع رابطهاي صادقانه من با تو، شبيه رابطهي ميله است با زندان بله مثال معالفارغ است ميدانم. شما كجا و من پاپتي كه در بحران شروع واقعهي قطع نور هم اينجاست. شما عبور مي كني و من، پسر، بحران... كنار بغض خيابان، شب است. تاريك است. كسي زمين و زمان را به هم گره كرده و بغض جمعيت خستهي تماشاچي و باز آخر سانس و سكوت بر پرده. به فكر قطع روايت نباش بيهودست. هميشه بغض و سكوت و سياهي آخر هميشه گوشه كنار سكوت ناغافل، سياه ميشود عالم و چشم مردم تر و بعد خارج آن صحنه زندگي از نو. دوباره خاطرهاي زير چرخ له! لابد! شروع واقعه آنروز مرد تنها بود. نشسته بود و روابط به هم گره! لابد!
نوشته شده توسط مهدی زارع | لینک ثابت | موضوع: |
سلام. این هم ادامه نظریات روایت شناسی
امیدوارم همه موفق باشید 3 / تزوتان تودوروف / دستور زبان روايت تودوروف مانند بارت به مفاهيم زبانشناسي در علم روايت شناسي معتقد است. او ميخواهد دستور زباني براي تمام روايتها بنويسيد. اين عمل هرچند هيچگاه آنچنان كه بايد عملي نشد اما تلاشهاي تودوروف و ديگر روايتشناسها مسير كلي روايت را براي ما مشخص كرده است. الف : تودوروف روايت را عبور از وضعي به وضعيت ديگر ميداند چون در هر روايتي با برقراري تعادل نهايي روبهرو نيستيم. گاهي از تعادلي به عدم تعادل ميرسيم و گاهي از عدم تعادل به تعادل و گاه گونههاي ديگر وضعيت را تجربه خواهيم كرد. ب : هر روايت دو نوع حادثهي فرعي دارد. 1 : حوادثي كه وضعيت اوليه را توصيف ميكنند. 2: حوادثي كه عبور به وضعيت جديد را بيان ميكند . حوادث نوع اول در قياس با حوادث نوع دوم ايستاست و از تحرك كمتري برخوردار است. ج : تودوروف روايت را متشكل از سه مقوله ميداند . 1 : اسم خاص( هر اسمي به منزله يك شخصيت) 2 : صفت 3 : فعل د : تودوروف افعال روايي را نيزسه دسته جاي ميدهد. 1: افعالي كه براي تغيير به كار مي روند . 2 : افعالي كه جنبه توبيخي دارند . 3 : افعالي كه براي انجام مجازات به كار مي روند. 4 / ژرار ژنت / كلام روايي / 1972 فرانسه 1980 انگليس ژنت شبيه به تودوروف سه عامل قصه، داستان و روايت را از هم جدا ميكند. ژنت تحت تاثير فرماليستهاي روس، قصه را يكي از جنبههاي روايت ميداند و آنرا ترتيب واقعي وقايع روايت ارزيابي ميكند . فرماليست هاي روسي روايت را تركيبي از طرح(Plot) و داستان ميدانستند. ژنت داستان را زنجيرهاي از حوادث ميداند كه توسط راوي به خواننده ميرسد. زنجيرهاي كه راوي در آن دخل و تصرف انجام ميدهد و زمانبندي را هم عوض ميكند. در حقيقت به اعتقاد ژنت داستان چگونگي عرضهي حوادث داستاني است . از ديد نشانه شناسي؛ قصه دال متن روايي و داستان مدلول آن است. ژنت به اين دو سطح، جنبهي سومي هم اضافه ميكند كه آن روايت است. روايت اينجا عبارت است از:« عمل روايت كردن، عملي كه در خودش خلاصه ميشود» از سويي ژنت بين روايتگر و روايت فاصله ميگذارد . وقتي من داستاني دربارهي خودم ميگويم؛ من راوي با من داخل داستان به مفهومي يكي است و به مفهومي نه. ژنت با توجه به زمان سه نوع روايت را از هم متمايز ميكند . 1- روايت مابعد( گذشته نگر): روايت به صورت گذشته است يعني زمان از گذشته شروع ميشود و به حال ميرسد و گاهي هم نميرسد. 2- روايت مقدم( آينده نگر): روايت به صورت آينده است يعني زمان طرح از زمان وقوع حوادث جلوتر است . 3- روايت لحظه به لحظه. همراه وقوع حوادث داستان روايت هم شكل ميگيرد . و در آخر به نظر ژنت در تحليل روايت بايد به پنج عامل توجه داشت . 1- نظم ( Order، يعني آيا زمانبندي طرح با داستان هماهنگ است ؟) 2- تداوم ( Duration، آيا داستان چيزي از طرح را حذف كرده است ؟) 3- بسامد ( Frequenc، آيا حادثه اي كه يكبار اتفاق افتاده يكبار هم روايت شده ؟) 4- وجه (Mood ، راوي براي روايت از چه ديدگاهي استفاده مي كند ؟) 5- حالت يا گوينده (Voice ، روايت براي روايت خود از چه نوع راوي استفاده ميكند و پايگاه و وجه نظر اين راوي چگونه است ؟) 5/ آلجير داس گريما / معني شناسي ساختاري/ 1966 فرانسه گريما در اصل معناشناس بوده و به روايت اصولاً با ديد معناشناسي نگاه كرده است. الف: به اعتقاد گريما ساختارهاي روائي را ميتوان در نظامهاي ديگري كه از زبان طبيعي استفاده نميكنند(مثلاً نقاشي ) به كاربرد. به روايتي اگر چه روايت داراي ساختار جهاني است و به اصطلاح نقشه ذهني آن محدود است ولي تبلور آن در زبانها و فرهنگهاي مختلف گوناگون است. بنابراين نظريه، معنا(Sens ) تنها وقتي قابل فهم است كه در قالب روايت بيان شود. ب : گريما براي روايت( مخصوصاً اسطوره ) قائل به سه نوع ساختار زنجيرهاي– نحوي است: 1- زنجيرههاي اجرايي كه چگونگي انجام عمل و يا ماموريتي را بيان ميكنند. 2- زنجيرههاي ميثاقي كه بوسيلهي آنها روايت به سرانجام معهود خود ميرسد. 3- زنجيرههاي جابجاسازي كه بوسيلهي آنها انواع جابهجايي در روايت رخ ميدهد. در آخر اگر چه به اعتقاد گريما روايت داراي سير حركت مشخصي است اما اين حركت مكانيكي و خطي نيست و ممكن است در هر سيري با حركت هاي ديگري روبه رو شويم. آنچه در اين مختصر ارائه گرديد تنها مختصري بود از فصول گوناگون كتب و مقالاتي كه در چند سال گذشته پيدا كرده و نكتهبرداريها و خلاصه نويسيهاي خودم بر آنها كه اميدوارم شوق جستجوي بيشتر را در شما ايجاد نموده باشد. روايت زواياي زندگاني بشر را بيان خواهد كرد و بيشك در بسياري موارد خود گوشهاي از انگيزههاي بشري بوده است. روايت انگيزه، ابزار و گاه معنايي عظيم است كه انسانها به فراخور وضعيت از آن بهره خواهند برد.
نوشته شده توسط مهدی زارع | لینک ثابت | موضوع: |
|
|