آفتاب برگردان
|
|
این کار کمی کهنه شده اما جدیداْ هوای بعضی از کارای قدیممو کردم
شروع واقعه اينجاست پشت اين پرده نشست و رابطهها را به هم گره كرده و روي پرده پدر رو به كودكش دارد و بغض كرده، دو نقطه، زمونه نامرده_ پسر! باباتو ميبخشي كه بيمروت بود. و اشك و صورت جمعيت تماشاچي همه تو فكر سكوت سياه بر پرده، همه تو فكر سياه سكوت. پس ما چي_ كه دور و بر به روابط گره گره مونديم. كسي به فكر سكوت سياه ما هم هست_ كه جابهجا همهي متن زندگيمان با سياه جوهر مردي كه پشت پرده شكست_ تراژدي شده. ما شكل آدمكهاييم كه روي صحنهي دلگير خيمه شب بازي به هر طرف كه بگرديم سنگ ديوار و نوشتههاي سياهي كه:« هاي! ميبازي» و گاه رابطهاي عاشقانه اما سست حماسههاي هميشه عقيم در تبعيد سياه چشم طلا گيسوي كمان ابرو، هميشه آنطرف پردههاست بيترديد. و گاه رابطهاي ساده نور ميپاشد به روي پردهي تاريك زندگيهامان شروع رابطهاي صادقانه من با تو، شبيه رابطهي ميله است با زندان بله مثال معالفارغ است ميدانم. شما كجا و من پاپتي كه در بحران شروع واقعهي قطع نور هم اينجاست. شما عبور مي كني و من، پسر، بحران... كنار بغض خيابان، شب است. تاريك است. كسي زمين و زمان را به هم گره كرده و بغض جمعيت خستهي تماشاچي و باز آخر سانس و سكوت بر پرده. به فكر قطع روايت نباش بيهودست. هميشه بغض و سكوت و سياهي آخر هميشه گوشه كنار سكوت ناغافل، سياه ميشود عالم و چشم مردم تر و بعد خارج آن صحنه زندگي از نو. دوباره خاطرهاي زير چرخ له! لابد! شروع واقعه آنروز مرد تنها بود. نشسته بود و روابط به هم گره! لابد!
نوشته شده توسط مهدی زارع | لینک ثابت | موضوع: |
|
|